Best English Story

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی(نظر یادت نره)

50 داستان انگليسي بصورت صوتي

در اين پست بيش از 50 داستان انگليسي بصورت صوتي براتون گذاشتم كه اميدوارم موثر واقع شوند.

1-An_Occurrence_at_Owl_Creek_Bridge_-_By_Ambrose_Bierce

2-Athenaise_-_By_Kate_Chopin

3-A_Horseman_in_the_Sky_-_By_Ambrose_Bierce

4-A_Municipal_Report_-_By_O_Henry

5-A_Pair_of_Silk_Stockings_-_By_Kate_Chopin

6-A_Princess_of_Mars_-_By_Edgar_Rice_Burroughs_-__Part_1

7-A_Princess_of_Mars_-_By_Edgar_Rice_Burroughs_-__Part_2

8-A_Princess_of_Mars_-_By_Edgar_Rice_Burroughs_-__Part_3

9-A_Princess_of_Mars_-_By_Edgar_Rice_Burroughs_-__Part_4

10-Bartleby_-_By_Herman_Melville

11-Benito_Cereno_-_Part_1_-_By_Herman_Melville

12-Benito_Cereno_-_Part_2_-_By_Herman_Melville

13-Benito_Cereno_-_Part_3_-_By_Herman_Melville

14-Doctor_Heideggers_Experiment_-_By_Nathaniel_Hawthorne

15-Feathertop_-_By_Nathaniel_Hawthorne

16-John_Henry

17-Keesh_-_By_Jack_London

18-Keesh_-_By_Jack_London_2

19-Luck_-_By_Mark_Twain

20-Luck_-_By_Mark_Twain_2

21-Paul_Bunyan

21-Pecos_Bill

22-Rappaccini_s_Daughter_-_By_Nathaniel_Hawthorne_-_Part_1

23-Rappaccini_s_Daughter_-_By_Nathaniel_Hawthorne_-_Part_2

24-The_Ambitious_Guest_-_By_Nathaniel_Hawthorne

25-The_Birthmark_-_By_Nathaniel_Hawthorne

26-The_Boarded_Window_-_By_Ambrose_Bierce

27-The_Californian_s_Tale_-_By_Mark_Twain

28-The_Cask_of_Amontillado_-_By_Edgar_Allan_Poe

29-The_Devil_and_Tom_Walker_-_By_Washington_Irving

30-The_Diamond_Lens_-_By_Fitz-James_O_Brien_-_Part_1

31-The_Diamond_Lens_-_By_Fitz-James_O_Brien_-_Part_1_2

32-The_Diamond_Lens_-_By_Fitz-James_O_Brien_-_Part_2

33-The_Gift_of_the_Magi_-_By_O_Henry

34-The_God_of_His_Fathers_-_By_Jack_London

35-The_Lady_or_the_Tiger_-__By_Frank_R_Stockton

36-The_Law_of_Life_-_By_Jack_London

37-The_Legend_of_Sleepy_Hollow_-_By_Washington_Irving

38-The_Line_of_Least_Resistance_-_By_Edith_Wharton

39-The_Line_of_Least_Resistance_-_By_Edith_Wharton_2

40-The_Luck_of_Roaring_Camp_-_By_Bret_Harte

41-The_Open_Boat_-_By_Stephen_Crane_-_Part_1

42-The_Open_Boat_-_By_Stephen_Crane_-_Part_2

43-The_Purloined_Letter_-_By_Edgar_Alen_Poe

44-The_Ransom_of_Red_Chief_-_By_O_Henry

45-The_Return_of_a_Private_-_By_Hamlin_Garland

46-The_Story_of_an_Eyewitness_-_By_Jack_London

47-The_Tell-Tale_Heart_-_By_Edgar_Allan_Poe

48-The_Whirligig_of_Life_-_By_O_Henry

49-The_White_Heron_-_By_Sarah_Orne_Jewett

50-To_Build_a_Fire_-_By_Jack_London

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 17:40  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

جند داستان انگلیسی با ترجمه فارسی(مجموعه)

عاقبت ویسکی خوری

Harry did not stop his car at some traffic-lights when they were red, and he hit another car. Harry jumped out and went to it. There was an old man in the car. He was very frightened and said to Harry, 'What are you doing? You nearly killed me!'

'Yes,' Harry answered, 'I'm very sorry.' He took a bottle out of his car and said, 'Drink some of this. Then you’ll feel better.' He gave the man some whisky, and the man drank it, but then he shouted again,'You nearly killed me.'

Harry gave him the bottle again, and the old man drank a lot of the whisky. Then he smiled and said to Harry, 'Thank you. I feel much better now. But why aren't you drinking?'

'Oh, well,' Harry answered, 'I don't want any whisky now. I'm going to sit here and wait for the police.'


هري از چند چراغ راهنمايي وقتي كه قرمز بود عبور كرد و توقف نكرد، و به ماشين ديگه‌اي زد. هري (از ماشينش) خارج شد و به سمت آن ماشين رفت. در آن ماشين پيرمردي بود. خيلي ترسيده بود و به هري گفت: چي كار مي‌كني، كم مونده بود منو بكشي!

هري پاسخ داد: بله، خيلي متأسفم. يك بطري از ماشينش درآورد و گفت: مقداري از اين بنوشيد. پس از آن احساس بهتري خواهيد داشت. او به آن مرد مقداري ويسكي داد، و آن مرد آن را نوشيد، اما دوباره او فرياد زد: كم مونده بود منو بكشي.

هري دوباره بطري را به او داد، و پيرمرد مقداري ويسكي نوشيد. پس از آن خنديد و به هري گفت: متشكرم، حالا احساس مي‌كنم خيلي بهتر شدم. اما شما چرا نمي‌نوشي؟

هري پاسخ داد: آه، بله، من الان ويسكي نمي‌خواهم. مي‌خواهم اينجا منتظر پليس بنشينم.

 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی

A group of frogs were traveling through the woods, and two of them fell into a deep pit When the other frogs saw how deep the pit was, they told the two frogs that they were as good as dead The two frogs ignored the comments and tried to jump up out of the pit with all their migh The other frogs kept telling them to stop, that they were as good as dead Finally, one of the frogs took heed to what the other frogs were saying and gave up. He fell down and died The other frog continued to jump as hard as he could. Once again, the crowd of frogs yelled at him to stop the pain and just die He jumped even harder and finally made it out When he got out, the other frogs said, "Did you not hear us?" The frog explained to them that he was deaf. He thought they were encouraging him the entire time.
 
This story teaches two lessons
 There is power of life and death in the tongue An encouraging word to someone who is down can lift them up and help them make it through the day
A destructive word to someone who is down can be what it takes to kill them
So, be careful of what you say

گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند. وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند. سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد. قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد. او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟ قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند.

این داستان دو درس به ما می آموزد:
1- قدرت زندگی و مرگ در زبان است. یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سرزنده باشند.
2- یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود.
پس مراقب آنجه می گویی باش.

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی

 

Prescription

A woman accompanied her husband to the doctor's office. After the check-up, the doctor took the wife aside and said, "If you don't do the following, your husband will surely die."
"1-Each morning, makes him a healthy breakfast and sends him off to work in a good mood."
"2-At lunchtime, make him a warm, nutritious meal and put him in a good form of mind before he goes back to work."
"3-For dinner, make an especially nice meal and don't burden him with household chores."
At home, the husband asked his wife what the doctor had told her. "You're going to die." She replied.


نسخه

خانمی شوهرش را به مطب دکتر برد. بعد از معاینه؛ دکتر، خانم را به طرفی برد و گفت: اگر شما این کارها را انجام ندهید، به طور حتم شوهرتان خواهد مرد.
1- هر صبح، برایش یک صبحانه ی مقوی درست کنید و با روحیه ی خوب او را به سرکار بفرستید.
2- هنگام ناهار، غذای مغذی و گرم درست کنید و قبل از اینکه به سرکار برود او را در یک محیط خوب مورد توجه قرار بدهید.
3- برای شام، یک غذای خوب و مخصوص درست کنید و او در کارهای خانه كمك نکند.
در خانه، شوهر از همسرش پرسید دکتر به او چه گفت: او (خانم) گفت: شما خواهید مرد.

 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی

Mr Robinson never went to a dentist, because he was afraid:'

but then his teeth began hurting a lot, and he went to a dentist. The dentist did a lot of work in his mouth for a long time. On the last day Mr Robinson said to him, 'How much is all this work going to cost?' The dentist said, 'Twenty-five pounds,' but he did not ask him for the money.

After a month Mr Robinson phoned the dentist and said, 'You haven't asked me for any money for your work last month.'

'Oh,' the dentist answered, 'I never ask a gentleman for money.'

'Then how do you live?' Mr Robinson asked.

'Most gentlemen pay me quickly,' the dentist said, 'but some don't. I wait for my money for two months, and then I say, "That man isn't a gentleman," and then I ask him for my money.


آقاي رابينسون هرگز به دندان‌پزشكي نرفته بود، براي اينكه مي‌ترسيد.
اما بعد دندانش شروع به درد كرد، و به دندان‌پزشكي رفت. دندان‌پزشك بر روي دهان او وقت زيادي گذاشت و كلي كار كرد. در آخرين روز دكتر رابينسون به او گفت: هزينه‌ي تمام اين كارها چقدر مي‌شود؟ دندان‌پزشك گفت: بيست و پنج پوند. اما از او درخواست پول نكرد.

بعد از يك ماه آقاي رابينسون به دندان‌پزشك زنگ زد و گفت: ماه گذشته شما از من تقاضاي هيچ پولي براي كارتان نكرديد.

دندان‌پزشك پاسخ داد: آه، من هرگز از انسان‌هاي نجيب تقاضاي پول نمي‌كنم.

آقاي رابينسون پرسيد: پس چگونه‌ زندگي مي‌كنيد.

دندان‌پزشك گفت: بيشتر انسان‌هاي شريف به سرعت پول مرا مي‌دهند، اما بعضي‌ها نه. من براي پولم دو ماه صبر مي‌كنم، و بعد مي‌گويم «وي مرد شريفي نيست» و بعد از وي پولم را مي‌خواهم.

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی

Mrs Harris lives in a small village. Her husband is dead, but she has one son. He is twenty-one, and his name is Geoff. He worked in the shop in the village and lived with his mother, but then he got work in a town and went and lived there. Its name was Greensea. It was quite a long way from his mother's village, and she was not happy about this, but Geoff  said, 'There isn't any good work for me in the country, Mother, and I can get a lot of money in Greensea and send you some every week.'

Mrs Harris was very angry last Sunday. She got in a train and went to her son's house in Grcensea. Then she said to him, 'Geoff, why do you never phone me?'

Geoff laughed. 'But, Mother,' he said, 'you haven't got a phone.'

'No,' she answered, 'I haven't, but you've got one!'

خانم هريس در روستاي كوچكي زندگي مي‌كند. شوهرش مرده است، اما يك پسر دارد. او (پسرش) بيست و يك ساله است و نامش جف است. او در يك فروشگاه در داخل روستا كار و با مادرش زندگي مي‌كرد، اما پس از آن در شهر كاري به دست آورد و رفت و در آنجا زندگي مي‌كرد. نام آن (شهر) گرين‌سي بود. آنجا كاملا از روستاي مادرش دور بود. و او (مادرش) از اين وضع خوشحال نبود، اما جف مي‌گفت: مادر، در روستا كار خوبي براي من وجود ندارد، و من مي‌توانم پول خوبي در گرين‌سي به دست بياورم و مقداري از آن را هر هفته براي شما بفرستم.

يكشنبه‌ي قبل خانم هريس خيلي عصباني بود. او سوار قطار شد و به سمت خانه‌ي پسرش در گرين‌سي رفت. سپس به او گفت: جف، چرا تو هرگز به من زنگ نمي‌زني؟

جف خنديد و گفت: اما مادر، شما كه تلفن نداريد.

او (مادرش) پاسخ داد: نه، من ندارم، اما تو كه داري!.

 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی

The two brothers

This is a story about two brothers named James and Henry. One was a very good boy. His name was James. He always made his mother very happy. His clothes were always clean. And he always washed his hands before he ate his dinner.

اين داستاني درباره‌ي دو برادر به نام‌هاي جيمز و هنري است. يكي از آن‌ها پسر خيلي خوبي بود. نامش جيمز بود. او هميشه مادرش را خوشحال مي‌كرد. لباس‌هايش هميشه تميز بودند. و هميشه قبل از غذا دست‌هايش را مي‌شست.

The other boy was Henry. He was a naughty boy. He did not close the doors. He kicked the chairs in the house. When his mother asked him to help her, he did not want to. Sometimes he took cakes from the cupboard and ate them. He liked to play in the street. He always made his mother very angry.

پسر ديگر هنري بود. او پسر شيطوني بود. در رو نمي‌بست. با لگد به صندلي‌هاي خانه مي‌زد. وقتي مادرش از او تقاضاي كمك مي‌كرد، او انجام نمي‌داد. بعضي وقت‌ها از كابينت كيك برمي‌داشت و مي‌خورد. بازي در خيابان را دوست داشت. هميشه مادرش را عصباني مي‌كرد.

One day the school was not open. The two boys went to the park to play. Their mother gave them some money and told them to buy their lunch with their money. They took a ball with them. Before going to the park they stopped to buy lunch. James bought a sandwich with is money but Henry bought a large packet of sweets and ate them all.

يك روز كه مدرسه بسته بود. دو پسر براي بازي به پارك رفتند. مادرشان به ‌آن‌ها مقداري پول داد و گفت كه ناهارشان را با پولشان بخرند. آن‌ها يك توپ با خودشان برداشتند. قبل از رفتن به پارك براي خريد ناهار ايستادند. جيمز با پولش يك ساندويچ خريد اما هنري يك پاكت بزرگ از شيريني خريد و همه را خورد.

After lunch the two boys played in the park with their ball. Then Henry wanted to go home because he was feeling sick. He had eaten so many sweets. When they got home his mother put him in bed without any dinner and told him that it was wrong to eat sweets for lunch.

بعد از ناهار پسرها در پارك با توپشان بازي كردند. سپس هنري خواست به خونه بره براي اينكه احساس مريضي مي‌كرد. شيريني‌هاي خيلي زيادي خورده بود. وقتي رفتند خونه مادرش بدون هيچ شامي به رختخواب فرستاد و به او گفت كه خوردن شيريني براي ناهار اشتباه بود

 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی

Mr Edwards likes singing very much, but he is very bad at it. He went to dinner at a friend's house last week, and there were some other guests there too.

They had a good dinner, and then the hostess went to Mr Edwards and said 'You can sing, Peter. Please sing us something.'

Mr 'Edwards was very happy, and he began to sing an old song about the mountains of Spain. The guests listened to it for a few minutes and then one of the guests began to cry. She was a small woman and had dark hair and very dark eyes.

One of the other guests went to her, put his hand on her back and said, 'Please don't cry. Are you Spanish?'

Another young man asked, 'Do you love Spain?'

'No,' she answered, 'I'm not Spanish, and I've never been to Spain. I'm a singer, and I love music!'


آقاي ادوارد خوانندگي را خيلي دوست داشت، ولي در آن خيلي بد بود. هفته‌ي گذشته براي شام به خانه‌ي دوستش رفت، در آنجا ميهمانان ديگري نيز بودند.

آن‌ها شام خوبي داشتند، و پس از آن خانم ميزبان به سمت آقاي ادوارد رفت و گفت: پيتر، شما مي‌توانيد بخوانيد. لطفا چيزي براي ما بخوانيد.

آقاي ادوارد خيلي خوشحال بود، و او شروع به خواندن يك آهنگ قديمي در مورد كوه‌هاي اسپانيا كرد. ميهمانان براي چند دقيقه به آن گوش دادند سپس يكي از ميهمانان شروع به گريه كرد. او زن كوچكي بود كه موهاي مشكي و چشم‌هاي خيلي مشكي داشت.

يكي ديگر از ميهمانان به سوي او رفت، دست خود را بر پشت او گذاشت و گفت: لطفا گريه نكنيد. آيا شما اسپانيايي هستيد؟

مرد جوان ديگري پرسيد: آيا شما اسپانيا را دوست داريد؟

او (آن زن) پاسخ داد: من اسپانيايي نيستم، و هرگز در اسپانيا نبوده‌ام. من يك خواننده‌ام، و موسيقي را دوست دارم!

 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی

A cowboy rode into town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers. When he finished his drink, he found his horse had been stolen.
He went back into the bar, handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling.  "Which one of you sidewinders stole my horse?!?!? " he yelled with surprising forcefulness. No one answered.  "Alright, I’m gonna have another beer, and if my horse ain’t back outside by the time I finish, I’m gonna do what I dun in Texas! And I don’t like to have to do what I dun in Texas! “. Some of the locals shifted restlessly. The man, true to his word, had another beer, walked outside, and his horse had been returned to the post. He saddled up and started to ride out of town. The bartender wandered out of the bar and asked, “Say partner, before you go... what happened in Texas?” The cowboy turned back and said, “I had to walk home.”

گاوچراني وارد شهر شد و براي نوشيدن چيزي، كنار يك مهمان‌خانه ايستاد. بدبختانه، كساني كه در آن شهر زندگي مي‌كردند عادت بدي داشتند كه سر به سر غريبه‌ها مي‌گذاشتند. وقتي او (گاوچران) نوشيدني‌اش را تمام كرد، متوجه شد كه اسبش دزديده شده است.
او به كافه برگشت، و ماهرانه اسلحه‌اش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالاي سرش گرفت بدون هيچ نگاهي به سقف يه گلوله شليك كرد. او با تعجب و خيلي مقتدرانه فرياد زد: «كدام يك از شما آدم‌هاي بد اسب منو دزديده؟!؟!»  كسي پاسخي نداد. «بسيار خوب، من يك آب جو ديگه ميخورم، و تا وقتي آن را تمام مي‌كنم اسبم برنگردد، كاري را كه در تگزاس انجام دادم انجام مي‌دهم! و دوست ندارم آن كاري رو كه در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم!» بعضي از افراد خودشون جمع و جور كردن. آن مرد، بر طبق حرفش، آب جو ديگري نوشيد، بيرون رفت، و اسبش به سرجايش برگشته بود. اسبش رو زين كرد و به سمت خارج از شهر رفت. كافه چي به آرامي از كافه بيرون آمد و پرسيد: هي رفيق قبل از اينكه بري بگو، در تگزاس چه اتفاقي افتاد؟ گاوچران برگشت و گفت: مجبور شدم پیاده برم خونه.

 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی

Miss Green had a heavy cupboard in her bedroom. Last Sunday she said, 'I don't like this cupboard in my bedroom. The bedroom's very small, and the cupboard's very big. I'm going to put it in a bigger room.' But the cupboard was very heavy, and Miss Green was not very strong. She went to two of her neighbors and said, 'Please carry the cupboard for me.' Then she went and made some tea for them.

The two men carried the heavy cupboard out of Miss Green's bedroom and came to the stairs. One of them was in front of the cupboard, and the other was behind it. They pushed and pulled for a long time, and then they put the cupboard down.

'Well,' one of the men said to the other, 'we're never going to get this cupboard upstairs.'

'Upstairs?' the other man said. 'Aren't we taking it downstairs?'


خانم گرين كابينت سنگيني در اتاق خوابش داشت. يكشنبه گذشته گفت: من كابينت اتاق داخل اتاق‌خوابم را دوست ندارم. اتاق خوابم خيلي كوچك و كابينت خيلي بزرگ. مي‌خواهم اين (كابينت) را در اتاق بزرگ‌تري قرار دهم. اما كابينت خيلي سنگين بود و خانم گرين خيلي قوي نبود. او پيش دو تا از همسايه‌هايش رفت و گفت: لطفا كابينت را براي من حمل كنيد. بعد او رفت تا براي آن‌ها چاي درست كند.

آن دو مرد آن كابينت سنگين را از اتاق‌خواب خانم گرين بيرون آورند و به سوي پله‌ها رفتند. يكي از آن‌ها در جلوي كابينت بود، و ديگري در پيشت كابينت. آن‌ها براي مدت طولاني (كابينت را) هل دادن و كشيدند، و سپس كابينت را زمين گذاشتند.

يكي از مردها به ديگري گفت: خوب، ما كه نمي‌توانيم كابينت را به بالاي پله ها ببريم.

مرد ديگر گفت: بالاي پله‌ها؟ مگر نمي‌خواهيم آن را پايين ببريم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 20:38  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

چند داستان زیبابا ترجمه فارسی

سه اتاق در جهنم

Three Rooms in Hell

A man dies and goes to Hell. The Devil meets him at the gates and says "There are three rooms here. You can choose which one you want to spend eternity in The Devil takes him to the first room where there are people hanging from the walls by their wrists and obviously in agony The Devil takes him to the second room where the people are being whipped with metal chains The Devil then opens the third door, and the man looks inside and sees many people sitting around, up to their waists in garbage, drinking cups of tea The man decides instantly which room he is going to spend eternity in and chooses the last room He goes into the third room, picks up his cup of tea and the Devil walks back in saying "Ok, guys, tea break’s over, back on your heads

سه اتاق در جهنم

مردی مُرد و به جهنم رفت. دیو جهنم او در محل ورود دید و گفت: اینجا سه اتاق وجود دارد. شما می‌توانید هر كدام را كه می‌خواهید انتخاب كنید و تا ابد در آن زندگی كنید.دیو او را به اتاق اول برد جایی كه مردم در آن جا از مچ دست آویزان بودند و آشكار در عذاب بودند. دیو او را به اتاق دوم برد جایی كه مردم در حال كتك خوردن با زنجیرهای آهنی بودند دیو در سوم را باز كرد، و مرد به داخل نگاه كرد و دید مردم زیادی دور هم نشسته‌اند و از كمر به بالا در زباله ، در حال خوردن چای.مرد بی درنگ تصمیم گرفت كه در كدام اتاق می خواهد مادام العمر بماند و آخرین اتاق را انتخاب كرد او به داخل اتاق سوم رفت، فنجان چایش را برداشت و دیو برگشت و گفت: خوب پسرا، وقت استراحت تموم، سراتونو برگردونید تو آشغالا

داستان انگلیسی خنده دار  (داستان طنز انگلیسی فارسی)

A persion grandma just came from iran and wanted to become a citizen in the United states.

She took her grandson with her to take her citizenship exam.

The immigration officer told the persion woman that he had to ask 4 simple questions about America and if she answer them correctly , she would become a citizen.
she said, " OK , but I no speak English , I bringing my grandson"
the man said , " OK , so he will translate.

Now for your first question :

1)    What is the capital of America?

The iranian woman's grandson told her : " esm shahri ke al'an toosh hastim chiey?"
" Vashangton" said the grandma.
the was correct ,now for question number 2 :

2)    When is independence day for American?

The grandson said : " Newman marcoos key haraj dare?"
" July fourt" the grandma said.
correct , now for question nember 3 :

3)    Who ran for president this year but lost?

The grandson told his grandmother: " oon martike mo'tad ke ba dokhtaret aroosi kard koja bere?"
" Too goooooor" wow wonderful , now for your final question:

4)    Who is the president of United States now?

The grandson translate : " az chiye joorabaye pedarbozorg badet miad?"
" Booooosh" grandma answered.

She is a US citizen now.

--------------------------------------

ترجمه ی این داستان :

یه پیرزن ایرانی از ایران به آمریکا میاد و میخواد شهروند آمریکایی بشه. پیرزن نوشو با خودش برمیداره تا اونو به امتحان شهروندی ( امتحانی که باید قبل از تبعیت بده ) ببره.

مامور مهاجرت به زن ایرانی میگه که باید به 4 سوال ساده درمورد آمریکا جواب بده اگه درست جواب بده او یه شهروند آمریکایی میشه.

پیرزن میگه : باشه ، اما من انگلیسی نمیتونم حرف بزنم نوه مو با خودم میارم.

مرده میگه باشه ، بزار اون برات ترجمه کنه. اولین سوال شما اینه که :
1) پایتخت آمریکا کجاست؟
نوه ی پیرزن به پیرزن میگه : من دانشگاه تو کدوم شهر آمریکا بودم؟
پیرزن میگه : " واشنگتن "

درست بود حالا سوال دوم :
2 ) روز استقلال آمریکا کی است؟
نوه ش میگه : نیومن مارکوس کی حراج داره؟
مادربزرگش میگه : "4 جولای "

درسته ، حالا سوال سوم:
3 ) امسال چه کسی نامزد ریاست جمهوری آمریکا بود اما شکست خورد؟
نوه به مادربزگش میگه : اون مرتیکه معتاد که با دخترت عروسی کرد کجا باید بره؟
پیرزن میگه : " توگور "

واو ، شگفت آوره! حالا سوال آخر:
4 ) در حال حاضر چه کسی رئیس جمهور آمریکاست؟
نوش این جور ترجمه میکنه : از چیه جورابای پدربزگ بدت میاد؟
مادربزگش میگه : " بوش "

اکنون پیرزن یک شهروند آمریکایی شده!!!

 

The Loan

Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on.
 The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and  watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike Why are you giving me this money?” Mike asked Last week I didn’t have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” Sam said. “Yes, I remember,” Mike said. " I’m paying you back,” Sam said

 

دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند. راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند. ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند.
سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از آن بیرون آورد. او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: «چرا این پول را به من می دهی؟» سام جواب داد: «یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟» مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم.

 

 

 

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..


As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.


باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...


She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.

اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.


Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.

کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..


When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
“What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!”

وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه  ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی  حالشو میگرفتم


For each cookie she took, the man took one too.
This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene.


هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه


When only one cookie remained, she thought: “ah... What this abusive man do now?”
Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.


وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..


Ah! That was too much!
She was much too angry now!
In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.


اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد. در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما


When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!

وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>


She felt so ashamed!! She realized that she was wrong...
She had forgotten that her cookies were kept in her purse

فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.


The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.

اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود


...while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself...nor to apologize.”

در زمانی که

اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره


There are 4 things that you cannot recover

چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .


The stone... ...after the throw!

سنگ بعد از این که پرتاب شد


The word... palavra... ...after it’s said!....

دشنام .. بعد از این که گفته شد..

The occasion.... after the loss!

موقعیت .... بعد از این که از دست رفت...

and...The time.....after it’s gone!

و زمان... بعد از این که گذشت و سپری شد...

 

 

 

A little girl asked her father
"How did the human race appear?"

دختر کوچولویی از پدرش سوال کرد"چطور نژاد انسانها بوجود آمد؟"

The Father answered "God made Adam and Eve; they had children; and so all mankind was made"

پدر جواب داد"خدا آدم و حوا را خلق کرد, آنها بچه آوردند سپس همه نوع بشر بوجود آمدند"

Two days later the girl asked her mother the same question.

دو روز  بعد دختره همون سوال را از مادرش پرسید .

The mother answered
"Many years ago there were monkeys from which the human race evolved."

مادر جواب داد "سالها پیش میمونها وجود داشتنداز اونها  هم  نژاد انسانها بوجود اومد."

The confused girl went back to her father and said " Daddy, how is it possible that you told me human race was created God and Mommy said they developed from monkeys?"

دختر گیج شده به طرف پدرش برگشت و پرسید"پدر چطور این ممکنه که شما به من گفتین نژاد انسانها را خدا خلق کرده است و مامان گفت آنها تکامل یافته از میمونها هستند؟"

The father answered "Well, Dear, it is very simple. I told you about my side of the family and your mother told you about her."

پدر جواب داد " خوب عزیزم خیلی ساده است .من در مورد فامیلهای خودم گفته ام و مادرت در مورد فامیلهای خودش!!"

 

 

 

 

A man with a gun goes into a bank and demands their money.

مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد.

Once he is given the money, he turns to a customer and asks, 'Did you see me rob this bank?'

وقتي پول ها را دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟

The man replied, 'Yes sir, I did.'

مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدم.

The robber then shot him in the temple , killing him instantly.

.سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و او را در جا كشت

He then turned to a couple standing next to him and asked the man, 'Did you see me rob this bank?'

او مجددا رو به زوجي كرد كه نزديك او ايستاده بودند و از آن ها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟

The man replied, 'No sir, I didn't, but my wife did!'

مرد پاسخ داد : نه قربان. من نديدم اما همسرم ديد.

Moral - When Opportunity knocks.... MAKE USE OF IT!

نكته اخلاقي: وقتي شانس در خونه شما را ميزند. از آن استفاده كنيد!

 

 

blonde and a lawyer sit next to each other on a plane

 یک خانم بلوند و یک وکیل در هواپیما کنار هم نشسته بودند.

The lawyer asks her to play a game.

وکیل پیشنهاد یک بازی را بهش داد.

If he asked her a question that she didn't know the answer to, she would have to pay him five dollars; And every time the blonde asked the lawyer a question that he didn't know the answer to, the lawyer had to pay the blonde 50 dollars.

چنانچه وکیل از  خانم سوالی بپرسد و او جواب را نداند، خانم باید 5 دلار به وکیل بپردازد و هر بار که  خانم سوالی کند که وکیل نتواند جواب دهد، وکیل به او 50 دلار بپردازد.

So the lawyer asked the blonde his first question, "What is the distance between the Earth and the nearest star?" Without a word the blonde pays the lawyer five dollars.

سپس وکیل اولین سوال را پرسید:" فاصله ی زمین تا نزدیکترین ستاره چقدر است؟ " خانم بی تامل 5 دلار به وکیل پرداخت.

The blonde then asks him, "What goes up a hill with four legs and down a hill with three?" The lawyer thinks about it, but finally gives up and pays the blonde 50 dollars

سپس خانم از وکیل پرسید" آن چیست که با چهار پا از تپه بالا می رود و با سه پا به پایین باز می گردد؟" وکیل در این باره فکر کرد اما در انتها تسلیم شده و 50 دلار به خانم پرداخت.
سپس از او پرسید که جواب چی بوده و  خانم بی معطلی 5 دلار به او پرداخت کرد!!!!

 

 

 

 

A man checked into a hotel. There was a computer in his room* so he decided to send an e-mail to his wife. However* he accidentally typed a wrong e-mail address* and without realizing his error he sent the e-mail.

Meanwhile….Somewhere in Houston * a widow had just returned from her husband’s funeral. The widow decided to check her e-mail* expecting condolence messages from relatives and friends.After reading the first message* she fainted. The widow’s son rushed into the room* found his mother on the floor* and saw the computer screen which read:
To: My Loving Wife
Subject: I’ve Reached
Date: 2 May 2006

I know you’re surprised to hear from me. They have computers here* and we are allowed to send e-mails to loved ones. I’ve just reached and have been checked in. I see that everything has been prepared for your arrival tomorrow. Looking forward to seeing you TOMORROW!
Your loving hubby.

مردی اتاق هتلی را تحویل گرفت .در اتاقش کامپیوتری بود،بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد.ولی بطور تصادفی ایمیل را به آدرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود،ایمیل را فرستاد.

با این وجود..جایی در هوستون ،بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود.زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند،چک کند. پس از خواندن اولین پیام،از هوش رفت.پسرش به اتاق آمد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه کامپیوتر این را خواند:

به: همسر دوست داشتنی ام
موضوع: من رسیدم
تاریخ: دوم می 2006

میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی.آنها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به آنهایی که دوستشان داریم ایمیل بدهیم.من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام.می بینم که همه چیز آماده شده که فردا برسی.به امید دیدنت، فردا

شوهر دوستدارت

 

 

A 45 year old woman had a heart attack and was taken to the hospital. While on the operating table she had a near death experience. Seeing God she asked "Is my time up?" God said, "No, you have another 43 years, 2 months and 8 days to live.

"Upon recovery, the woman decided to stay in the hospital and have a Face-lift, liposuction, breast implants and a tummy tuck. She even had someone come in and change her hair colour and brighten her teeth!

Since she had so much more time to live, she figured she might as well make the most of it. After her last operation, she was released from the hospital.

While crossing the street on her way home, she was killed by an ambulance. Arriving in front of God, she demanded, "I thought you said I had another 43 years? Why didn't you pull me from out of the path of the ambulance?"

God replied: "I didn't recognize you .

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم . او حالا کسی رو نداشت که بیاد و موهاشو رنگ کنه و دندوناشو سفید کنه !!.

از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!"

 

 

A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.
We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out 
my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas."

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.
The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.
The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"
You'll love the answer...
The wife replied, "I did. They're in your fishing box....."

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"
جواب زن خیلی جالب بود...
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

 

Two soldiers were in camp. The first one's name was George, and the second one's name was Bill. George said, 'Have you got a piece of paper and an envelope, Bill?'

Bill said, 'Yes, I have,' and he gave them to him.

Then George said, 'Now I haven't got a pen.' Bill gave him his, and George wrote his letter. Then he put it in the envelope and said, 'Have you got a stamp, Bill?' Bill gave him one.

Then Bill got up and went to the door, so George said to him, 'Are you going out?

Bill said, 'Yes, I am,' and he opened the door.

George said, 'Please put my letter in the box in the office, and ... ' He stopped.

'What do you want now?' Bill said to him.

George looked at the envelope of his letter and answered, 'What's your girl-friend's address?'


دو سرباز در يك پادگان بودند. نام اولي جرج بود، و نام دومي بيل بود. جرج گفت: بيل، يك تيكه كاغذ و يك پاكت نامه داري؟

بيل گفت: بله دارم. و آن‌ها را به وي داد.

سپس جرج گفت: حالا من خودكار ندارم. بيل به وي خودكارش را داد، و جرج نامه‌اش را نوشت. سپس آن را در پاكت گذاشت و گفت: بيل، آيا تمبر داري؟. بيل يك تمبر به او داد.

در آن هنگام بيل بلند شد و به سمت در رفت، بنابراين جرج به او گفت: آيا بيرون مي‌روي؟.

بيل گفت: بله، مي‌روم. و در را باز كرد.

جرج گفت: لطفا نامه‌ي مرا در صندوق پست بياندازيد، و ... . او مكث كرد.

بيل به وي گفت: ديگه چي مي‌خواهي؟

جرج به پاكت نامه‌اش نگاه كرد و گفت: آدرس دوست دخترت چيه؟

 

 

 

John lived with his mother in a rather big house, and when she died, the house became too big for him so he bought a smaller one in the next street. There was a very nice old clock in his first house, and when the men came to take his furniture to the new house, John thought, I am not going to let them carry my beautiful old clock in their truck. Perhaps they’ll break it, and then mending it will be very expensive.' So he picked it up and began to carry it down the road in his arms.

It was heavy so he stopped two or three times to have a rest.

Then suddenly a small boy came along the road. He stopped and looked at John for a few seconds. Then he said to John, 'You're a stupid man, aren't you? Why don't you buy a watch like everybody else?
 

جان با مادرش در يك خانه‌ي تقريبا بزرگي زندگي مي‌كرد، و هنگامي كه او (مادرش) مرد، آن خانه براي او خيلي بزرگ شد. بنابراين خانه‌ي كوچك‌تري در خيابان بعدي خريد. در خانه‌ي قبلي يك ساعت خيلي زيباي قديمي وجود داشت، و وقتي كارگرها براي جابه‌جايي اثاثيه‌ي خانه به خانه‌ي جديد، آْمدند. جان فكر كرد، من نخواهم گذاشت كه آن‌ها ساعت قديمي و زيباي مرا با كاميون‌شان حمل كنند. شايد آن را بشكنند، و تعمير آن خيلي گران خواهد بود. بنابراين او آن در بين بازوانش گرفت و به سمت پايين جاد حمل كرد.

آن سنگين بود بنابراين دو يا سه بار براي استراحت توقف كرد.

در آن پسر بچه‌اي هنگام ناگهان در طول جاده آمد. ايستاد و براي چند لحظه به جان نگاه كرد. سپس به جان گفت: شما مرد احمقي هستيد، نيستيد؟ چرا شما يه ساعت مثل بقيه‌ي مردم نمي‌خريد؟

 

 

 

 

 

An older gentleman was playing a round of golf. Suddenly his ball sliced and landed in a shallow pond. As he was attempting to retrieve the ball he discovered a frog that, to his great surprise, started to speak! "Kiss me, and I will change into a beautiful princess, and I will be yours for a week." He picked up the frog and placed it in his pocket.

As he continued to play golf, the frog repeated its message. "Kiss me, and I will change into a beautiful princess, and I will be yours for a whole month!" The man continued to play his golf game and once again the frog spoke out. "Kiss me, and I will change into a beautiful princess, and I will be yours for a whole year!" Finally, the old man turned to the frog and exclaimed, "At my age, I’d rather have a talking frog!"

پيرمردي، در حال بازي كردن گلف بود. ناگهان توپش به خارج از زمين و داخل بركه‌ي كم‌آبي رفت. همانطور كه در حال براي پيدا كردن مجدد توپ تلاش مي‌كرد با نهايت تعجب متوجه شد كه يك قورباغه  شروع به حرف زدن كرد: مرا ببوس، و من به شاهزاده‌ي زيبا تبديل شوم، و براي يك هفته براي شما خواهم بود. او قورباغه را برداشت و در جيبش گذاشت.

همانطور كه داشت به بازي گلف ادامه مي‌داد، قورباغه همين پيغام را تكرار كرد «مرا ببوس، و من به شاهزاده‌ي زيبا تبديل شوم، و براي يك ماه براي شما خواهم بود». آن مرد همچنان به بازي گلفش ادامه داد و يك بار ديگر قورباغه گفت: مرا ببوس، و من به شاهزاده‌ي زيبا تبديل شوم، و براي يك سال براي شما خواهم بود. سرانجام، پيرمرد رو به قورباغه كرد و بانگ زد:‌ با اين سن، ترجیح مي‌دم يه قورباغه سخنگو داشته باشم.

 

 

 

The Peacock and the Tortoise

ONCE upon a time a peacock and a tortoise became great friends. The peacock lived on a tree by the banks of the stream in which the tortoise had his home. Everyday, after he had a drink of water, the peacock will dance near the stream to the amusement of his tortoise friend.
One unfortunate day, a bird-catcher caught the peacock and was about to take him away to the market. The unhappy bird begged his captor to allow him to bid his friend, the tortoise good-bye.
The bird-catcher allowed him his request and took him to the tortoise. The tortoise was greatly disturbed to see his friend a captive.
The tortoise asked the bird-catcher to let the peacock go in return for an expensive present. The bird-catcher agreed. The tortoise then, dived into the water and in a few seconds came up with a handsome pearl, to the great astonishment of the bird-catcher. As this was beyond his exceptions, he let the peacock go immediately.
A short time after, the greedy man came back and told the tortoise that he had not paid enough for the release of his friend, and threatened to catch the peacock again unless an exact match of the pearl is given to him. The tortoise, who had already advised his friend, the peacock, to leave the place to a distant jungle upon being set free, was greatly enraged at the greed of this man.
“Well,” said the tortoise, “if you insist on having another pearl like it, give it to me and I will fish you out an exact match for it.” Due to his greed, the bird-catcher gave the pearl to the tortoise, who swam away with it saying, “I am no fool to take one and give two!” The tortoise then disappeared into the water, leaving the bird-catcher without a single pearl.


طاووس و لاک پشت

روزی روزگاری،طاووس و لاک پشتی بودن که دوستای خوبی برای هم بودن.طاووس نزدیک درخت کنار رودی که لاک پشت زندگی می کرد، خونه داشت.. هر روز پس از اینکه طاووس نزدیک رودخانه آبی می خورد ، برای سرگرم کردن دوستش می رقصید.
یک روز بدشانس، یک شکارچی پرنده، طاووس را به دام انداخت و خواست که اونو به بازار ببره. پرنده غمگین، از شکارچی اش خواهش کرد که بهش اجازه بده  از لاک پشت خداحافظی کنه.
شکارچی خواهش طاووس رو قبول کرد و اونو پیش لاک پشت برد. لاک پشت از این که میدید دوستش اسیر شده خیلی ناراحت شد.اون از شکارچی خواهش کرد که طاووس رو در عوض دادن هدیه ای باارزش رها کنه. شکارچی قبول کرد.بعد، لاکپشت داخل آب شیرجه زد و بعد از لحظه ای با مرواریدی زیبا بیرون اومد. شکارچی که از دیدن این کار لاک پشت متحیر شده بود فوری اجازه داد که طاووس بره. مدت کوتاهی بعد از این ماجرا، مرد حریص برگشت و به لاک پشت گفت که برای آزادی پرنده ، چیز کمی گرفته و تهدید کرد که دوباره طاووس رو اسیر میکنه مگه اینکه مروارید دیگه ای شبیه مروارید قبلی بگیره. لاک پشت که قبلا به دوستش نصیحت کرده بود برای آزاد بودن ، به جنگل دوردستی بره ،خیلی از دست مرد حریص، عصبانی شد.
لاک پشت گفت:بسیار خوب، اگه اصرار داری مروارید دیگه ای شبیه قبلی داشته باشی، مروارید رو به من بده تا عین اونو برات پیدا کنم. شکارچی به خاطر طمعش ،مروارید رو به لاک پشت داد. لاک پشت درحالیکه با شنا کردن از مرد دور می شد گفت: من نادان نیستم که یکی بگیرم و دوتا بدم. بعد بدون اینکه حتی یه مروارید به شکارجی بده، در آب ناپدید شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 23:59  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی14

I swear by the quiet silence of your paper house, I know your dreams are as

    beautiful as my fancies believable. You've got the mystic believe of love

    from my silence. I've got the final point of belief from your silence. Maybe

    it's not possible to feel that the words we say about the paper world we've

    made are hearable. But we can start to paint the gray branches of the paper

    trees green. I know painting, you know painting too. So why don't you start?

    When I was a child, I didn't have any water color. I used to go to little

    garden near stream and cut all the color flowers and paint. If we search the

    paper garden near paper house for a short time, there have to be flowers to

    paint our believes the red color of love

 

 

    به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من

    باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به

    نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای

    کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه

    های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی

    کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی

    خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی

    می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای

    کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:52  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

ترجمه ترانه زیبای سامی یوسف با نام به سوی من آمدی در وصف پیامبراسلام(ص)

سامی یوسف 

(ترجمه متن انگلیسی (کامل

You came to me

When I was so lost, so lonely

You came to me

Took my breath away

Showed me the right way, way to live

 

 به سویم آمدی

در حالی که بسیار تنها و گم گشته بودم

به سویم آمدی

نفسم را قطع کن

راه درست را نشانم دادی ، راه زیستن را

 

You filled my heart with love

Showed me the light of God

Now All I want

It’s to be with you

 

 تو قلبم را از عشق لبریز کردی

نور خدا را نشانم دادی

حالا تمام چیزی که می خواهم

این است که با تو باشم

 

You are my one true love

Told me to never judge

Now All I want

It’s to be with you

 

 تو  یگانه عشق حقیقی من هستی

به من گفتی که هرگز قضاوت نکنم

حالا تمام چیزی که می خواهم

این است که با تو باشم

 

Showed me right from wrong

Told me to be strong

need you more than ever ya rasulAllah

 

درست را از نادرست به من نشان دادی

به من گفتی باید قوی بود

من به تو از هر زمان دیگری محتاجم ای پیامبر

 

you came to me

brave me

need you more than ever ya rasulAllah

 

به سویم آمدی

شجاعتم بخشیدی

من به تو از هر زمان دیگری محتاجم ای پیامبر 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:51  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

این شعر انگلیسی نامزد جایزه ادبی 2005 بوده که از سوی یک کودک افریقایی (Malcolm X) ارائه شده است.

این شعر انگلیسی نامزد جایزه ادبی 2005 بوده که از سوی یک کودک افریقایی

(Malcolm Xارائه شده است.

A poem written by an African child (Malcolm X) and was nominated for the best poem of 2005.

 

,When I born, I Black

When I grow up, I Black,

When I go in sun, I Black,

When I scared, I Black,

When I sick, I Black,

...And when I die, I still black

And you white fellow,

When you born, you Pink,

When you grow up, you White,

When you go in sun, you Red,

When you cold, you Blue

when you scared, you Yellow,

When you sick, you Green,

And when you die, you Gray...

And you call me colored!? 

زمانی که چشم به جهان گشودم سیاه بودم

بزرگ که شدم باز سیاه بودم

زیر آفتاب همچنان سیاه بودم

اگر از چیزی می ترسیدم سیاه بودم

پس از مرگ نیز سیاه خواهم بود

                                                              و تو ای سفید پوست         

زمانی که به دنیا آمدی صورتی بودی

اما بزرگ که می شوی سفید می شوی

در زیر آفتاب قرمز می شوی

سرما رنگ رخسارت را آبی می کند

اگر بترسی رنگت زرد می شود

و وقتی بیماری سبز می شوی

در زمان مرگ خاکستری خواهی بود

و آنگاه مرا رنگین پوست می نامی!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:44  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

قايقي خواهم ساخت(استاد سهراب سپهری)

نام شعر : پشت درياها

قايقي خواهم ساخت

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

 

I shall build a boat

I shall build a boat
I shall cast it in the water
I shall sail away from this strange earth
Where no one awaken the heroes in the wood of love

A boat empty of net
And longing heart for pearls
I shall continue sailing
Neither I shall loose my heart for the blues
Nor for the mermaids who emerge from the water
To spread their charm from their locks
On the shining solitude of fishermen

I shall continue sailing
I shall continue singing
“One should sail away, sail away.”
The man in that town had no myth
The woman in that town was not as brimful as a cluster of grapes

No hall mirror repeated joys
Not even puddles reflected a torch
One should sail away, sail away
Night has sung its song
Now it is the turn of windows

I shall continue sailing
I shall continue singing

Beyond the seas there is a town
In which windows open to manifestation
There rooftops quarter pigeons that looks at the jets of human intelligence
In the hand of each 10-year-old child a branch of knowledge lies
The townsfolk took at hedges
As if they look at a flame, a tender dream
Earth hears the music of your feeling
And the fluttering sound of mythological birds are heard in the wind

Beyond the seas there is a town
Where the sun is as wide as the eyes of early-risers
Poets inherit water, wisdom and light

Beyond the seas there is a town!
One must build a boat

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:42  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی12

Jack worked in an office in a small town. One day his boss said to him, 'Jack, I want you to go to Manchester, to an office there, to see Mr Brown. Here's the address.'

Jack went to Manchester by train. He left the station, and thought, 'The office isn’t far from the station. I'll find it easily.'

But after an hour he was still looking for it, so he stopped and asked an old lady. She said, 'Go straight along this street, turn to the left at the end, and it's the second building on the right.' Jack went and found it.

A few days later he went to the same city, but again he did not find the office, so he asked someone the way. It was the same old lady! She was very surprised and said, 'Are you still looking for that place?'

جك در شهر كوچكي در يك اداره كار مي‌كرد. روزي رييسش به او گفت: جك، مي‌خواهم براي ديدن آقاي براون در يك اداره به منچستر بروي. اين هم آدرسش.
جك با قطار به منچستر رفت. از ايستگاه خارج شد، و با خود گفت: آن اداره از ايستگاه دور نيست. به آساني آن را پيدا مي‌كنم.
اما بعد از يك ساعت او هنوز به دنبال آن (اداره) مي‌گشت، بنابراين ايستاد و از يك خانم پير پرسيد. او (آن زن) گفت: اين خيابان را مستقيم مي‌روي، در آخر به سمت چپ مي‌روي، و آن (اداره) دومين ساختمان در سمت راست است. جك رفت و آن را پيدا كرد.
چند روز بعد او به همان شهر رفت، اما دوباره آن اداره را پيدا نكرد، بنابراين مسير را از كسي پرسيد. او همان خانم پير بود! آن زن خيلي متعجب شد و گفت: آيا هنوز دنبال آن‌جا مي‌گردي؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:40  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی11

There once was a little boy who had a bad temper. His father gave him a bag of nails and told him that every time he lost his temper, he must hammer a nail into the back of the fence.

The first day, the boy had driven 37 nails into the fence. Over the next few weeks, as he learned to control his anger, the number of nails hammered daily gradually dwindled down.

He discovered it was easier to hold his temper than to drive those nails into the fence.

Finally the day came when the boy didn’t lose his temper at all. He told his father about it and the father suggested that the boy now pull out one nail for each day that he was able to hold his temper. The days passed and the boy was finally able to tell his father that all the nails were gone.

The father took his son by the hand and led him to the fence. He said, “You have done well, my son, but look at the holes in the fence. The fence will never be the same. When you say things in anger, they leave a scar just like this one.

You can put a knife in a man and draw it out. It won’t matter how many times you say I’m sorry the wound is still there. A verbal wound is as bad as a physical one.”




زمانی ،پسربچه ای بود که رفتار بدی داشت.پدرش به او کیفی پر از میخ داد و گفت هرگاه رفتار بدی انجام داد،باید میخی را به دیوار فروکند.
روز اول پسربچه،37 میخ وارد دیوارکرد.در طول هفته های بعد،وقتی یادگرفت بر رفتارش کنترل کند،تعداد میخ هایی که به دیوار میکوبید به تدریج کمتر شد.
او فهمید که کنترل رفتار، از کوبیدن میخ به دیوار آسانتر است.
سرانجام روزی رسید که پسر رفتارش را به کلی کنترل کرد. این موضوع را به پدرش گفت و پدر پیشنهاد کرد اکنون هر روزی که رفتارش را کنترل کند، میخی را بیرون بکشد.روزها گذشت و پسرک سرانجام به پدرش گفت که تمام میخ ها را بیرون کشیده.پدر دست پسرش را گرفت و سمت دیوار برد.پدر گفت: تو خوب شده ای اما به این سوراخهای دیوار نگاه کن.دیوار شبیه اولش نیست.وقتی چیزی را با عصبانیت بیان می کنی،آنها سوراخی مثل این ایجاد می کنند. تو میتوانی فردی را چاقو بزنی و آنرا دربیاوری . مهم نیست که چقدر از این کار ،اظهار تاسف کنی.آن جراحت همچنان باقی می ماند.ایجاد یک زخم بیانی(رفتار بد)،به بدی یک زخم و جراحت فیزیکی است


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:36  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی10

I was walking down the street when I was accosted by a particularly dirty and shabby-looking homeless woman who asked me for a couple of dollars for dinner.


در حال قدم زدن در خیابان بودم که با خانمی نسبتا کثیف و کهنه پوشی که شبیه زنان بی خانه بود روبرو شدم که از من 2 دلار برای تهیه ناهار درخواست کرد.


I took out my wallet, got out ten dollars and asked, 'If I give you this money, will you buy wine with it instead of dinner?'


من کیف پولم را در آوردم و 10 دلار برداشتم و ازش پرسیدم اگر من این پول را بهت بدم تو مشروب بجای شام می خری؟!


'No, I had to stop drinking years ago' , the homeless woman told me.


نه,من نوشیدن مشروب را سالها پیش ترک کردم,زن بی خانه به من گفت.


'Will you use it to go shopping instead of buying food?' I asked.


ازش پرسیدم آیا از این پول برای خرید بجای غذا استفاده می کنی؟


'No, I don't waste time shopping,' the homeless woman said. 'I need to spend all my time trying to stay alive.'


زن بی خانه گفت:نه, من وقتم را یرای خرید صرف نمی کنم من همه وقتم را تلاش برای زنده ماندن نیاز دارم.


'Will you spend this on a beauty salon instead of food?' I asked.


من پرسیدم :آیا تو این پول را بجای غذا برای سالن زیبایی صرف می کنی؟


'Are you NUTS!' replied the homeless woman. I haven't had my hair done in 20 years!'


تو خلی!زن بی خانه جواب داد.من موهایم را طی 20 سال شانه نکردم!



'Well, I said, 'I'm not going to give you the money. Instead, I'm going to take you out for dinner with my husband and me tonight.'


گفتم , خوب ,من این پول را بهت نمیدم در عوض تو رو به خانه ام برای صرف شام با من و همسرم می برم.


The homeless Woman was shocked. 'Won't your husband be furious with you for doing that? I know I'm dirty, and I probably smell pretty disgusting.'



زن بی خانه شوکه شد .همسرت برای این کارت تعصب و غیرت نشان نمی دهد؟من می دانم من کثیفم و احتمالا یک کمی هم بوی منزجر کننده دارم.


I said, 'That's okay. It's important for him to see what a woman looks like after she has given up shopping, hair appointments, and wine.'



گفتم:آن درست است . برای او مهم است دیدن زنی شبیه خودش بعد اینکه خرید و شانه کردن مو و مشروب را ترک کرده است!


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:34  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

طنزهای اجتماعی(ممنون )

 

God leads us by strange ways;
we know He wills our happiness,
but we neither know what our happiness is,nor the way.
We are blind; left to ourselves, we should take the wrong way;
We must leave it to Him.

خدا ما را با اشکال مختلف هدايت مي کند؛
‍‍،ما مي دانيم که او خوشبختي ما را مي خواهد .
اما نه مي دانيم خوشبختي چيست و نه راه رسيدن به آن را مي شناسيم .
ما کوريم ، و اگر به حال خود باشيم ، راه خطا را انتخاب مي کنيم .
بايد خود را به او بسپاريم .

--------------------------------------------------------------------------------

Past is a history,

Future is a mystery,

Present is a present, so know the value of present

 
گذشته یک تاریخ است ،

آینده یک راز است ،

زمان حاضر یک هدیه است ، پس قدر این هدیه را بدان ...

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

When everything seems to be going against you

remember that

 an airplane takes off against the wind

not with it

وقتي به نظر مي رسد همه مسايل خلاف جهت تو در حركتند

به ياد داشته باش

هواپيما در جهت خلاف باد می تواند اوج بگیرد.

نه در جهت آن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:28  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

عرفانی

When everything seems to be going against you

remember that

 an airplane takes off against the wind

not with it

وقتي به نظر مي رسد همه مسايل خلاف جهت تو در حركتند

به ياد داشته باش

هواپيما در جهت خلاف باد می تواند اوج بگیرد.

نه در جهت آن.

..........---------------...............-----------------.....................------------------...................---------

The condition of your life

.is the reflection of your thought

.You would become the person that you think of daily

.Join these days & make a perfect person

.You create your thoughts, so try to create nice ones

 

 وضعیت زندگی شما باز تاب افکار شماست

شما آن کسی می شوید که هر روز در باره اش فکر می کنی د

پس این روزها را به هم پیوند زنید و انسانی کامل بسازید

این شمائید که افکار خود را خلق می کنید

پس سعی کنید افکار خوب خلق کنید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:16  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

حقایقی زیبا و آموزنده در مورد زندگی

At least 5 people in this world love you so much they would die for you

حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند.

 

At least 15 people in this world love you, in some way

حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

 

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you

تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

 

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don’t like you

یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود

حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند

 

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep

هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

 

You are special and unique, in your own way

تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

 

Someone that you don’t know even exists, loves you

یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

 

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it

وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

 

When you think the world has turned it’s back on you, take a look

you most likely turned your back on the world

وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، کمی فکر کن،

شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

 

Always tell someone how you feel about them

you will feel much better when they know

همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن، .. 

وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

 

If you have great friends, take the time to let them know that they are great

وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:15  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی9

A group of frogs were traveling through the woods, and two of them fell into a deep pit When the other frogs saw how deep the pit was, they told the two frogs that they were as good as dead The two frogs ignored the comments and tried to jump up out of the pit with all their migh The other frogs kept telling them to stop, that they were as good as dead Finally, one of the frogs took heed to what the other frogs were saying and gave up. He fell down and died The other frog continued to jump as hard as he could. Once again, the crowd of frogs yelled at him to stop the pain and just die He jumped even harder and finally made it out When he got out, the other frogs said, "Did you not hear us?" The frog explained to them that he was deaf. He thought they were encouraging him the entire time.
 
This story teaches two lessons
 There is power of life and death in the tongue An encouraging word to someone who is down can lift them up and help them make it through the day
A destructive word to someone who is down can be what it takes to kill them
So, be careful of what you say

گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند. وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند. سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد. قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد. او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟ قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند.

این داستان دو درس به ما می آموزد:
1- قدرت زندگی و مرگ در زبان است. یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سرزنده باشند.
 
یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود. 2
پس مراقب آنجه می گویی باش.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:12  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی 8

Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her

    class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but

    they often lost clothes

    It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always

    sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came

    into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves.

    They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their

    gloves in the pockets of their coats

    Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the

    evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are

    these?', but no one answered

    Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him

    'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'

 

 

 

   خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آن/ها بچه/هاي خوبي

    بودند، و خانم ويليامز همه/ي آن/ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود

    را گم مي كردند.

    زمستان بود، و هوا خيلي سرد بود. مادر بچه ها هميشه آنها را با كت گرم و كلاه و

    دستكش به مدرسه مي فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس مي آمدند و كت، كلاه و دستكش

    هايشان در مي آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روي چوب لباسي كه بر روي ديوار بود

    مي/گذاشتند، و دستكش ها را نيز در جيب كتشان مي ذاشتند.

    سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ويليامز يك جفت دستكش كوچك آبي بر روي زمين پيدا

    كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، اين دستكش چه كسي است؟ اما كسي جوابي نداد.

    در آن هنگام به ديك نگاه كرد و از او پرسيد. ديك، دستكش هاي تو آبي نيستند؟

    او پاسخ داد. بله، خانم ولي اين ها نمي تونند براي من باشند. چون من براي خودمو

    گم كردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:11  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی 7

Sea otters off the coast of California have an unusual method of getting

    food. They dive to the floor of the sea to find the shellfish they like.

    When an otter brings a shellfish to the surface of the water, he floats on

    his back and tuts the shellfish on his chest. Then the otter digs the meat

    out of the shell with his teeth.                                            

    Sea otters are especially fond of shellfish with a very hard shell. when the

    otter brings up one of these, he also brings a stone. He puts the stone on

    his chest, holding the shellfish in his front paws. He takes a wide swing

    and smashes the hard shell on the stone. Then he has no trouble getting at

    the meat in the shell

    .

 

 

    سمورهای آبی سواحل کالیفرنیا برای بدست آوردن غذا شیوه غیر عادی دارند. آنها

    برای پیدا کردن صدف مورد دلخواه خود به کف دریا می روند (شیرجه می زنند).

    سپس صدف را به سطح آب آورده، سمور از پشت بر روی آب شناور می شود و صدف را بر

    روی سینه اش می گذارد. سپس با دندان خود گوشت را از میان پوسته خارج می کند.

    سمورهای آبی علاقه زیادی به صدفهایی که پوستشان سخت است دارند و به همراه یکی

    از این صدفها یک سنگ نیز با خود به بالا می آورند. سمور سنگ را بر روی قفسه

    سینه اش می گذارد، صدف را با پنجه های جلویی می گیرد و با ضربه ای محکم آن را

    بر روی سنگ می زند. پوسته سخت صدف شکسته می شود. بنابراین سمور مشکلی برای بدست

    آوردن گوشت داخل پوسته ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:10  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی 6

    A lot of boys and girls in Western countries are wearing the same kinds of

    clothes, and many

    of them have long hair, so it is often difficult to tell whether the are

    boys or girls.

    One day, an old gentleman went for a walk in a park in Washington, and when

    he was tired he sat down on a bench. A young person was standing on the

    other side of the pond.

    "My goodness!" the old man said to the person who was sitting next to him on

    the bench. 'Do you see that person with the loose pants and long hair? Is it

    a boy or a girl?"           

    "A girl," said his neighbor. "She's my daughter."

    "oh!" the old gentleman said quickly. "please forgive me, I didn't know that

    you were her mother. "

    "I'm not," said the other person, "I'm her father."

 

 

 

    ترجمه:

    در کشورهای غربی بسیاری از دختران و پسران لباسهای مشابه میپوشند و بسیاری از

    آنها موهای بلند دارند بنابراین غالبا تشخیص اینکه شخصی پسر یا دختر است سخت می

    باشد.

    روزی، پیرمرد محترمی برای پیاده روی به پارک واشنگتن رفت و هنگامی که خسته شد

    بر روی نیمکتی نشست. جوانی در آنطرف دریاچه ایستاده بود.

    پیرمرد به شخصی که بر روی نیمکت در کنار او نشسته بود گفت : "خدای من، آن شخص

    را که شلوار گشاد پوشیده و موهای بلند دارد را میبنی؟ او دختر است یا پسر؟"

    همسایه جواب داد: " دختر، او دختر من است"

    مرد محترم سریع گفت: " اوه، لطفا من را ببخشید، من نمی دانستم که شما مادرش

    هستید"

    آن شخص گفت: " نه، من پدرش هستم."

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:10  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

انگلیسی با ترجمه فارسی 5

There were a lot of men's clubs in London a few years ago. Men went there

    and read their newspapers quietly, or drank or had meals with their friends.

    All of these men's clubs had a lot of very good servants. At every club one

    of the servants was a doorman. Mr Grace was the doorman of one of these

    clubs. He was fifty-five years old, and he had grey hair and a big grey

    moustache. The telephone rang in his office at six o'clock in the evening,

    and a woman spoke to him. She said, 'Are you the doorman of the George

    Club?'

    'Yes, I am,' Mr Grace answered.

    'Please give my husband a message,' the woman said.

    'Your husband isn't at the club this evening,' Mr Grace answered.

    'But I haven't told you his name!' the woman said angrily.

    'That isn't necessary,' Mr Grace answered. 'No husband is ever at the club.

 

    چندين سال قبل تعداد زيادي كلوپ مردانه در لندن وجود داشت. آقايان براي

    مطالعه/ي روزنامه در آرامش، و نوشيدن و خوردن به همراه دوستانشان به آنجا

    مي/رفتند.

 

    همه/ي اين كلوپ/هاي مردانه خدمت/كاران خيلي خوبي داشتند. يكي از خدمت/كاران هر

    كلوپ دربان آن كلوپ بود. آقاي گريس يكي از دربان/هاي اين كلوپ/ها بود. او

    پنجاه/وپنج سال داشت، و داراي مو و سبيل كلفت و سفيدي بود. در ساعت شش عصر

    تلفنش زنگ خورد، و يك زن با او صحبت كرد. او (آن زن) گفت: آيا شما دربان كلوپ

    جرج هستيد؟

    آقاي گريس پاسخ داد: بله، من هستم.

    آن زن گفت: لطفا يك پيغام به شوهر من بدهيد.

    آقاي گريس پاسخ داد: شوهر شما امروز عصر در اين كلوپ نيست.

    زن با عصبانيت گفت: اما من اسم شوهرم را به شما نگفتم.

    آقاي گريس پاسخ داد: ضروري نيست، هميشه هيچ مرد زن/داري در كلوپ نيست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:9  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی 4

    Success - Socrates

    A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young

    man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked

    the young man to walk with him into the river. When the water got up to

    their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him

    into the water        

    The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there

    until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of

    the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep

    breath of air

    Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The

    boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you

    want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is

    no other secret

    موفقیت و سقراط

    مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح

    روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که

    همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید

    سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

    مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که

    رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و

    اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.

    سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب

    داد: "هوا"

 

    سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی

    موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:8  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی 3

The Cat and the Cock

    A Cat caught a Cock, and pondered how he might find a reasonable excuse for

    eating him. He accused him of being a nuisance to men by crowing in the

    nighttime and not permitting them to sleep. The Cock defended himself by

    saying that he did this for the benefit of men, that they might rise in time

    for their labors. The Cat replied, "Although you abound in specious

    apologies, I shall not remain supperless"; and he made a meal of him

 

 

    گربه و خروس

 

    گربه ای خروسی را دزدید و با خود فکر کرد چگونه بهانه قابل قبولی برای خوردن

    خروس بیابد. گربه خروس را به خاطر آزار دادن مردم به وسیله بانگش در سحرگاه

    متهم کرد و گفت که تو نمی گذاری که مردم درست بخوابند. خروس با اظهار این موضوع

    که این کار او به نفع مردم است و باعث میشود آنها برای رسیدن به لقمه نانی از

    خواب بیدار شون از خود دفاع کرد. گربه در جواب گفت:"اگر چه تو با بهانه های در

    ظاهر صحیح از خود رفع اتهام میکنی اما من نمی توانم از غذای خود صرف نظر کنم" و

    خروس را خورد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:7  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی 2

    General Pershing was a famous American officer. He was in the American army,

    and fought in Europe in the First World War

    After he died, some people in his home town wanted to remember him, so they'

    put up a big statue of him on a horse

    There was a school near the statue, and some of the boys passed it every day

    on their way to school and again on their way home. After a few months some

    of them began to say, 'Good morning, Pershing', whenever they passed the

    statue, and soon all the boys at the school were doing this

    One Saturday one of the smallest of these boys was walking to the shops with

    his mother when he passed the statue. He said, 'Good morning, Pershing' to

    it, but then he stopped and said to his mother, 'I like Pershing very much,

    Ma, but who's that funny man on his back

                  

 

    ژنرال پرشينگ يكي از يكي از افسرهاي مشهور آمريكا بود. او در ارتش آمريكا بود،

    و در جنگ جهاني اول در اروپا جنگيد.

    بعد از مرگ او، بعضي از مردم زادگاهش مي خواستند ياد او را گرامي بدارند،

    بنابراين آنها مجسمه/ي بزرگي از او كه بر روي اسبي قرار داشت ساختند.

    يك مدرسه در نزديكي مجسمه قرار داشت، و بعضي از پسربچه/ها هر روز در مسير مدرسه

    و برگشت به خانه از كنار آن مي/گذشتند. بعد از چند ماه بعضي از آن/ها هر وقت كه

    از كنار مجسمه مي/گذشتند شروع به گفتن «صبح/ به خير پرشينگ» كردند، و به زودي

    همه/ي پسرهاي مدرسه اين كار (سلام كردن به مجسمه) را انجام مي/داند.

    در يك روز شنبه يكي از كوچكترين اين پسرها با مادرش به فروشگاه مي/رفت. وقتي كه

    از كنار مجسمه گذشت گفت: صبح به خير پرشينگ، اما ايستاد و به مادرش گفت: مامان،

    من پرشينگ را خيلي دوست دارم، اما آن مرد خنده/دار كه بر پشتش سواره كيه؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:7  توسط سیروان خضرپورs.k111  | 

داستانهای انگلیسی با ترجمه فارسی

    Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her

    class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but

    they often lost clothes

    It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always

    sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came

    into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves.

    They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their

    gloves in the pockets of their coats

    Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the

    evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are

    these?', but no one answered

    Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him

    'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'

 

    خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آن/ها بچه/هاي خوبي

    بودند، و خانم ويليامز همه/ي آن/ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود

    را گم مي كردند.

 

    زمستان بود، و هوا خيلي سرد بود. مادر بچه ها هميشه آنها را با كت گرم و كلاه و

    دستكش به مدرسه مي فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس مي آمدند و كت، كلاه و دستكش

    هايشان در مي آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روي چوب لباسي كه بر روي ديوار بود

    مي/گذاشتند، و دستكش ها را نيز در جيب كتشان مي ذاشتند.

    سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ويليامز يك جفت دستكش كوچك آبي بر روي زمين پيدا

    كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، اين دستكش چه كسي است؟ اما كسي جوابي نداد.

    در آن هنگام به ديك نگاه كرد و از او پرسيد. ديك، دستكش هاي تو آبي نيستند؟

    او پاسخ داد. بله، خانم ولي اين ها نمي تونند براي من باشند. چون من براي خودمو

    گم كردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 16:41  توسط سیروان خضرپورs.k111  |